داستانک ابر

خرید بک لینک

امکانات وب

آسمان سیاه شد.او هم همراه باقی ابرها به آسمان نیلگونِ صبح رنگ تیره داده بود.باید دست به دست دوستانش می سپرد تا ببارد.اما انگار باریدن را دوست نداشت.حتما وقتِ آمدن،آسمان نیلگون، نظر او را هم جلب کرده بود.اما باقی ابرها ساز مخالف او بودند.

چه می شد کرد.او یکی بود و باقی هزارتا یکی

پس بارید اما به اجبار

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 20:15 توسط حدیث کاشانی زاده  | 

خروجی های ذهن من...

ما را در سایت خروجی های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:50

صفحه بندی