خرید بک لینک
از اینکه روزها و شب هایت را بدون ما سپری می کنی اصلا خوشحال نیستم.اما از اینکه روزها و شب های سپری شده ی بدون ما،در حال ساختن زندگیِ ما هستند بسیار خوشحالم.قلبم هر لحظه برای آمدنت می تپد. و روزگارم بدون تو مانند دریای بدون ماهی ست که زیبایی و آرامشش را در نبود ماهی ها گم کرده است. سال هاست میان همین دریا گم شده ام و روزی که بیایی و بگویی دیگر هیچ رفتنی نیست از نو پیدا خواهم شد.یادت باشد من برای آمدنت ساعت را به دیوار قلبم میخ کوب کرده ام و با هر جلو رفتنش به تو نزدیک تر می شوم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

اما وقتی اومدی با خودت احساس خوشبختی بیار ! این وسط های کوله پشتی اگه جا داشت یکمی هم ناراحتی بیار چون راهی نیست نمیشه که اصلا ناراحت نشیم.اما همون وسط ها کنار ناراحتی چسبیده به خودِ خودِ ناراحتی خیلی امید جا بده!کم کم د... داشت یادم می رفت بهت بگم از فروشنده بپرس برای لحظه های دلتنگی هم مرحمی داره؟اگر داشت با خودت بیار !شاید هم برای مرحم نیاز شد به داروخانه بری !مانعی نیست اگر راهش طولانیست این یکی را تحمل میکنم!اگه برای خودت حتما توجه بخری من حاضرم از همه ی چیزهایی که خواستم بگذرم.چون دیگه همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

می دانی فرق بین بودن و نبودن چیست؟بودن یعنی با طلوع هر خورشید بیدار که می شوی از گوشه ی چشمانت و از کناره ی لب هایت همان ذوق همیشگی پیداست.چای اول صبح در بودن معنا می دهد.وقتی صبحانه ات کامل می شود ولیوان چای در دست به سمت مبل کنار تلویزیون می روی و چایت را همان جا سر می کشی و من همچنان و همچنان با همان گوشه ی چشمانم و ذوق لب هایم تو را نگاه می کنم. و اما نبودن یعنی نیستنیعنی چای اول صبح را بدونِ هیچ طمع شیرینی خوردن،یعنی لبخند نیامده بر روی لبانم،یعنی تو نباشی و من تنها و بی صدا و آرام با همانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

یکی مون بی کس و تنهاستیکی مون راه گم کرده میون جاده ها تنهاستیکی مون قصه ای داره که تاریخش تمامِ وقت،گذشته روز و شب برجاستیکی مون قصه ای داره که امروزش چقدر دریاستیکی مون با همه راهِیکی مون عاشق دنیاستیکی مون خسته از فرداستیکی مون صبر می کرده یکی مون منتظر در راستیکی مون داره میخنده یکی مون اشک می ریزهیکی مون هست اماباورش اینهکه دنیا تو همین روزاستبخند ای جان شیرینمکه امروز و همین فردا و دیروزی که زود رفته، همه با هم تمام میشنبخند ای جان شیرینم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

مانع اول همان جایی بود که می گفت سخت است پیاده شو باقی اش برای منمانع دوم صدای تند تری داشت شاید ترس از آسیب به من بود.اما من از آسیب هم نترسیدم.مانع سوم همان جا آمد که هیاهو بود و شلوغی بیداد می کرد رهگذر بود و سوارهمانع بعدی وقتی آمد دیگر ترس را آنقدر بغل کرده بودم که خودم را باور نکردماما آرزوها نمی میرند همان آرزوهایی که از کودکی در ذهنت بزرگشان می کنی روزی به باور میرسند.مانع ها یکی پس از دیگری مرا پشت خود نگه می داشتند و هیچ تلنگر آرامی آن وسط نبود که مرا عبور دهد به خودم که آمدم دیدم گم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

اینجا را اما از یاد نبرده ام

هوایت را دارم وبلاگ

دلم تنگید

می آیم و سرت را گرم می کنم.

من و تو دوستان قدیمی هستیم

تو جان می دهی و من جان می گیرم.

حدیث

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

کُلمن های بزرگ آبِ سرد گلوی همه را در آن گرمای عجیب گوارا می کرد. بچه ها بازی می کردند و صدایشان از چادرهای هیئت بالا می رفت و در صدای طبل ها گیر می کرد. فرش ها را روی سنگ ریزه های خیابان پهن کرده بودند و از نزدیک ترین پ...در این میان دخترک، با دقت به طبل ها نگاه می کرد. می دانستم الان سوال هایش در می آیند. از حسین می پرسید و چرا مردم برایش گریه می کنند؟می گفتم: چون خیلی خوب بود و دلش می خواست همه ی آدم ها خوب باشند.گفت: تو هم برایش گریه می کنی؟ گفتم: نه، اگر بتوانم خوبی می کنم. بعد از طبل ها نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

که زمان را لای گلِ سرخ فراموش کنم.فکر نمی کردم در نبودش تاب بیاورمکه زمین را داغ، با پای پیاده برهنه کنم.فکر نمی کردم آغوشش آنقدر امن باشدکه بویش را هیچ روزی از یاد نبرم.فکر نمی کردم دنیایش را با دنیایم در آمیزمکه دنیا را لابه لای مزرعه ی گندم ها قدم بزنم.فکر نمی کردم باران را بشود معنا کردکه بی چتر زیر باران ساعت ها خیس شوم. فکر نمی کردم چایِ سیاهِ درون فنجان بوی دیگری بدهدکه روزی تلخ، با عطرش چای را سر بکشم.فکر نمی کردم عاشقی را روزی در دست کودکی جستجو کنمکه دو فرشته طالعم را در دنیا مادر کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

او بدون اینکه داستان نوشتن را از کسی آموخته باشد می نوشت.تمام ذهنش را روی کاغذ می آورد.قلم و کاغذ هر روز همراهش بودند.او به قلم و کاغذ عجیب عادت داشت.مدتی اما،قلم کمرنگ شد انگار جوهرقلم خشک شده بود.شاید قلم میخواست او زمانی برای خودش باشد و از قلم دور شود.غافل از اینکه زمانِ او برای خودش یعنی قلم.بعد از سال ها قلم دوباره رنگ گرفت و از کرده ی خودش پشیمان شد. که، ای کاش این سال ها را از او نگرفته بودم.و او دوباره نوشت. + نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 18:59 توسط حدیث کاشانی زاده  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:50

آسمان سیاه شد.او هم همراه باقی ابرها به آسمان نیلگونِ صبح رنگ تیره داده بود.باید دست به دست دوستانش می سپرد تا ببارد.اما انگار باریدن را دوست نداشت.حتما وقتِ آمدن،آسمان نیلگون، نظر او را هم جلب کرده بود.اما باقی ابرها ساز مخالف او بودند.چه می شد کرد.او یکی بود و باقی هزارتا یکیپس بارید اما به اجبار + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 20:15 توسط حدیث کاشانی زاده  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:50

با اولین پلک زدنم هنگام صبحِ آن روز صدای جیک جیک گنجشکی را شنیدم که پشت پنجره ی اتاق سایه اش نمایان بود.عاشق صدایش شدم انگار از صداهای زیبا و گوش نوازی بود که مرا عجیب بیدار کرده است.خیلی زود به حیاط رفتم و مشتی نان خشک برداشتم و روی زمین گذاشتم.طولی نکشید که گنجشک نه فقط خودش،بلکه دوستانش را هم به ضیافت نان خشک من دعوت کرد.عجب لذتی بردم انگار خدا آن لحظه دنیا را به من داده بود.بازهم فردای آن روز همین کار را کردم و دوباره نان خشکم را مشت کردم و به حیاط رفتم و چندی بعد گنجشک و دوستانش آمدند.این قصه ی زیبا روزها تکرار شد تا اینکه یه روز نان ها به روی زمین ماند و دیگر گنجشکی نیامد.حتما تغییر فصل ها دلیلش بوده ست اما من باز هم با تکرار فصل ها منتظر ماندم و نان ریختم اما گنجشکی نیامد...شاید این دفعه بیاید. میخواهم نان که نه ضیافتی بهتر برایشان بگیرم! + نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۴۰۱ ساعت 22:9 توسط حدیث کاشانی زاده  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:50

صفحه بندی