او بدون اینکه داستان نوشتن را از کسی آموخته باشد می نوشت.تمام ذهنش را روی کاغذ می آورد.قلم و کاغذ هر روز همراهش بودند.او به قلم و کاغذ عجیب عادت داشت.مدتی اما،قلم کمرنگ شد انگار جوهرقلم خشک شده بود.
شاید قلم میخواست او زمانی برای خودش باشد و از قلم دور شود.غافل از اینکه زمانِ او برای خودش یعنی قلم.
بعد از سال ها قلم دوباره رنگ گرفت و از کرده ی خودش پشیمان شد. که، ای کاش این سال ها را از او نگرفته بودم.
و او دوباره نوشت.
ما را در سایت خروجی های ذهن من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 105