ماه من - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
از اینکه روزها و شب هایت را بدون ما سپری می کنی اصلا خوشحال نیستم.اما از اینکه روزها و شب های سپری شده ی بدون ما،در حال ساختن زندگیِ ما هستند بسیار خوشحالم.قلبم هر لحظه برای آمدنت می تپد. و روزگارم بدون تو مانند دریای بدون ماهی ست که زیبایی و آرامشش را در نبود ماهی ها گم کرده است. سال هاست میان همین...
سوغات برای آنان که عاشقانه همه چیز زندگی را تجربه می کنند. - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
اما وقتی اومدی با خودت احساس خوشبختی بیار ! این وسط های کوله پشتی اگه جا داشت یکمی هم ناراحتی بیار چون راهی نیست نمیشه که اصلا ناراحت نشیم.اما همون وسط ها کنار ناراحتی چسبیده به خودِ خودِ ناراحتی خیلی امید جا بده!کم کم د... داشت یادم می رفت بهت بگم از فروشنده بپرس برای لحظه های دلتنگی هم مرحمی داره؟...
بودن و نبودن - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
می دانی فرق بین بودن و نبودن چیست؟بودن یعنی با طلوع هر خورشید بیدار که می شوی از گوشه ی چشمانت و از کناره ی لب هایت همان ذوق همیشگی پیداست.چای اول صبح در بودن معنا می دهد.وقتی صبحانه ات کامل می شود ولیوان چای در دست به سمت مبل کنار تلویزیون می روی و چایت را همان جا سر می کشی و من همچنان و همچنان با ...
دنیا - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
یکی مون بی کس و تنهاستیکی مون راه گم کرده میون جاده ها تنهاستیکی مون قصه ای داره که تاریخش تمامِ وقت،گذشته روز و شب برجاستیکی مون قصه ای داره که امروزش چقدر دریاستیکی مون با همه راهِیکی مون عاشق دنیاستیکی مون خسته از فرداستیکی مون صبر می کرده یکی مون منتظر در راستیکی مون داره میخنده یکی مون اشک می ر...
شروع - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
مانع اول همان جایی بود که می گفت سخت است پیاده شو باقی اش برای منمانع دوم صدای تند تری داشت شاید ترس از آسیب به من بود.اما من از آسیب هم نترسیدم.مانع سوم همان جا آمد که هیاهو بود و شلوغی بیداد می کرد رهگذر بود و سوارهمانع بعدی وقتی آمد دیگر ترس را آنقدر بغل کرده بودم که خودم را باور نکردماما آرزوها ...
دلم تنگید - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
اینجا را اما از یاد نبرده امهوایت را دارم وبلاگ می آیم و سرت را گرم می کنم.من و تو دوستان قدیمی هستیمتو جان می دهی و من جان می گیرم.حدیث
محرم - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
کُلمن های بزرگ آبِ سرد گلوی همه را در آن گرمای عجیب گوارا می کرد. بچه ها بازی می کردند و صدایشان از چادرهای هیئت بالا می رفت و در صدای طبل ها گیر می کرد. فرش ها را روی سنگ ریزه های خیابان پهن کرده بودند و از نزدیک ترین پ...در این میان دخترک، با دقت به طبل ها نگاه می کرد. می دانستم الان سوال هایش در ...
فکر نمی کردم - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 5:05
که زمان را لای گلِ سرخ فراموش کنم.فکر نمی کردم در نبودش تاب بیاورمکه زمین را داغ، با پای پیاده برهنه کنم.فکر نمی کردم آغوشش آنقدر امن باشدکه بویش را هیچ روزی از یاد نبرم.فکر نمی کردم دنیایش را با دنیایم در آمیزمکه دنیا را لابه لای مزرعه ی گندم ها قدم بزنم.فکر نمی کردم باران را بشود معنا کردکه بی چتر...
داستانک قلم او - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
او بدون اینکه داستان نوشتن را از کسی آموخته باشد می نوشت.تمام ذهنش را روی کاغذ می آورد.قلم و کاغذ هر روز همراهش بودند.او به قلم و کاغذ عجیب عادت داشت.مدتی اما،قلم کمرنگ شد انگار جوهرقلم خشک شده بود.شاید قلم میخواست او زمانی برای خودش باشد و از قلم دور شود.غافل از اینکه زمانِ او برای خودش یعنی قلم.بع...
داستانک ابر - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
آسمان سیاه شد.او هم همراه باقی ابرها به آسمان نیلگونِ صبح رنگ تیره داده بود.باید دست به دست دوستانش می سپرد تا ببارد.اما انگار باریدن را دوست نداشت.حتما وقتِ آمدن،آسمان نیلگون، نظر او را هم جلب کرده بود.اما باقی ابرها ساز مخالف او بودند.چه می شد کرد.او یکی بود و باقی هزارتا یکیپس بارید اما به اجبار ...
کنجشگ - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
با اولین پلک زدنم هنگام صبحِ آن روز صدای جیک جیک گنجشکی را شنیدم که پشت پنجره ی اتاق سایه اش نمایان بود.عاشق صدایش شدم انگار از صداهای زیبا و گوش نوازی بود که مرا عجیب بیدار کرده است.خیلی زود به حیاط رفتم و مشتی نان خشک برداشتم و روی زمین گذاشتم.طولی نکشید که گنجشک نه فقط خودش،بلکه دوستانش را هم به ...