داستانک قلم او

خرید بک لینک

امکانات وب

او بدون اینکه داستان نوشتن را از کسی آموخته باشد می نوشت.تمام ذهنش را روی کاغذ می آورد.قلم و کاغذ هر روز همراهش بودند.او به قلم و کاغذ عجیب عادت داشت.مدتی اما،قلم کمرنگ شد انگار جوهرقلم خشک شده بود.

شاید قلم میخواست او زمانی برای خودش باشد و از قلم دور شود.غافل از اینکه زمانِ او برای خودش یعنی قلم.

بعد از سال ها قلم دوباره رنگ گرفت و از کرده ی خودش پشیمان شد. که، ای کاش این سال ها را از او نگرفته بودم.

و او دوباره نوشت.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 18:59 توسط حدیث کاشانی زاده  | 

خروجی های ذهن من...

ما را در سایت خروجی های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:50

صفحه بندی