خرید بک لینک

مانع اول همان جایی بود که می گفت سخت است پیاده شو باقی اش برای من

مانع دوم صدای تند تری داشت شاید ترس از آسیب به من بود.اما من از آسیب هم نترسیدم.

مانع سوم همان جا آمد که هیاهو بود و شلوغی بیداد می کرد رهگذر بود و سواره

مانع بعدی وقتی آمد دیگر ترس را آنقدر بغل کرده بودم که خودم را باور نکردم

اما آرزوها نمی میرند همان آرزوهایی که از کودکی در ذهنت بزرگشان می کنی روزی به باور میرسند.

مانع ها یکی پس از دیگری مرا پشت خود نگه می داشتند و هیچ تلنگر آرامی آن وسط نبود که مرا عبور دهد

شروع

به خودم که آمدم دیدم گم شده ام و کسی جز من مرا پیدا نمی کند.

قول دادم و شروع،آغاز شد

آغاز عبور از تمام موانعی که راهم را سد کرده بوده اند

اما بازهم ترسیدم اینبار در دلش فرو رفتم.

بد نمیشود خوب میشود.

اینبار حواسم به تو هست

ترس را می رهانم و هنوز هم ادامه خواهم داد...

برچسب: نویسنده: النا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 5:05

صفحه بندی