کُلمن های بزرگ آبِ سرد گلوی همه را در آن گرمای عجیب گوارا می کرد. بچه ها بازی می کردند و صدایشان از چادرهای هیئت بالا می رفت و در صدای طبل ها گیر می کرد. فرش ها را روی سنگ ریزه های خیابان پهن کرده بودند و از نزدیک ترین پ...
در این میان دخترک، با دقت به طبل ها نگاه می کرد. می دانستم الان سوال هایش در می آیند. از حسین می پرسید و چرا مردم برایش گریه می کنند؟
می گفتم: چون خیلی خوب بود و دلش می خواست همه ی آدم ها خوب باشند.
گفت: تو هم برایش گریه می کنی؟ گفتم: نه، اگر بتوانم خوبی می کنم.
بعد از طبل ها نوبت نوحه رسید. روی صندلی بالاتر از همه ی مردم نشست و شروع کرد. قرار گذاشته بود اشک همه را در آورد.
اما من برای گریه نرفته بودم. رفته بودم یادِ حسین را زنده کنم و گوشه ای از راهش را بگیرم و به کودکانم یاد دهم. اما روضه خوان موفق شد و اشک همه را درآورد و ماجرای ما را به هم ریخت. دخترک خسته شد و با دست مدام به پایم می زد که برویم. وقتی به خانه برگشتیم گفت: اصلا خوب نبود، چون هیچ هیجانی نداشت. و این نداشتنِ هیجان از گریه ی مردم شروع شد. برایم حرفش آنقدر عجیب بود که چند روز است مدام فکر می کنم از کجا داریم به تمام چیزهایی که روزی معنای خاصی داشتند حس بی معنا بودن می دهیم.
حالا اما همه چیز تغییر کرده ولی هنوز روضه خوان ها می خواهند به همان سبک قدیم اشک دربیاورند و مردم را به گریه بیندازند. فک میکنم اگر حسین خودش زنده بود راضی به درآوردن اشک کسی نمی شد. شاید اگر روضه خوان چراغ ها را خاموش نمی کرد و با پخش کردن دستمال کاغذی مردم را وادار به گریه نمی کرد روضه حال و هوای دیگری داشت. هوایش را خراب کرد و طوفانی باراند که دارد کم کم حسین را بعضی جاها کم رنگ می کند. بعضی ها هم با گریه حالشان خوب می شود. اما راهِ حسین چیز دیگری بود. انسانیت داشت. می خواست بگوید اگر بالای منبر رفتی و حرفی زدی مراقب باش، همان ها که نشسته اند هر کدامشان دردی دارند. تسکین باش نه بر هم زننده. نگو چرا برای حسین خرجی نمی کنید. چون تا خواستم برایش خرج کنم دیدم کودکی در حوالیم بیمار است. یادم افتاد نیازش واجب تر است.
پرچمِ حسین را جور دیگری هم می شود همیشه زنده نگه داشت. یادداشت_ روزانه_نظر_شخصی
حدیث کاشانی زاده
برچسب:
نویسنده: النا رادمنش